تبلیغات
S2 صدای
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.. StatsCrop ...

پست ثابت

سلام ی سری خواستن بقیه آهنگامم بزارم لینکشو...
این واسه اوناست....


خاطره ی خوش

                   
http://uplod.ir/v0ccp5txlio7/Khatereye_Khosh_Shervin_BretT@_.._sepeh_corleone.mp3.htm

نمیدونم چرا؟؟

                                         
http://uplod.ir/nq6qx3oqs0n0/Nemidonam_Chera__Fartak_&_Barma_&_Bretta.mp3.htm              


نوشته شده توسط :شروین
یکشنبه 5 خرداد 1392-10:48 ق.ظ
ایرادها() 

....

آهای غریبه ...!

کنارش میشینی و فقط با چند ایه قرآن محرمش می شوی...!!!!

و من آشنا با یک دنیا عشق و حسرت به او نامحرمم.......!!!!


نوشته شده توسط :شروین
چهارشنبه 19 تیر 1392-07:52 ب.ظ
نظرات() 

از ماست که بر ماست....

چند روز پیش منتظر ماشین بودم که سوار شم و برم خونه. کرایه محل کارم تا خونه، هفتصد تومنه ؛ یکم شلوغ بود، یکی اومد گفت نفری هزار تومان میگیرم تا ببرمتون توشیبا(مقصدم)، مردی که کنارم بود ناراحت شد و گفت : از ماست که بر ماست! وقتی ما اینطور سودجو هستیم اونوقت ازین آقازاده ها چه انتظار داریم؟ مملکت خر تو خره! هر کی یه قیمت میده.. ملت چه سودجو هستن! هزار تومان! برو آقا!..
یه تاکسی دیگه اومد، سوار شدیم که به طرف مقصد بریم، همون مرده تو راه پرسید : آقا کرایه چنده؟
راننده گفت: نمی دونم شاید 500 تومن.
مرده درآورد بهش 500 داد.
من گفتم آقا کرایه 700 تومنه و برگشتم یک نگاه معنی دار به اون مرده کردم. مردک به قبلی بیشتر نمیداد، به این یکی از حقش کمتر داد.
واقعاً از ماست که بر ماست. .


نوشته شده توسط :شروین
یکشنبه 2 تیر 1392-11:05 ب.ظ
نظرات() 

دید خود را عوض کنیم....

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.




استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



نوشته شده توسط :شروین
سه شنبه 28 خرداد 1392-02:57 ب.ظ
نظرات() 

مغرورم





از این به بعد
 
بگذار بگویند مغرورم

اما دیگر دوستت دارم هایم را

خرج کسی که لیاقت
ش را ندارد نمیکنم...


نوشته شده توسط :شروین
یکشنبه 19 خرداد 1392-07:13 ب.ظ
نظرات() 

آخرین پستم برای تو...

خواستم بگم  واسه بار چندم واسه من دیگه همه چی تموم شدست ... حتی پستتم یکی واسم خبر آورد... دیگه وبتم نمیام از وقتی ک گفتم تموم.......الان دیگه ازت بدم میاد....از این "اس.." متنفرم من هنوز عاشقم ولی عاشق اون اس....یی ک باهاش نزدیک ی سال بودم...تو دیگه اون آدم نیستی...اون آدم مرده...  بفهم واسه منم میشه همه چی تموم بشه....پس لطف کن تو هم تموم کن اینقد پیش این و اون راجبم نحرف...خودت میدونی چی میگم... انگار دوس داری همه بفهمن ی نفر ب خاطر تو با یه یادگاری رو دستش رفت...شمارتم ک راحت دارن دوستات... اون" اس.." اینجوری نبود ک راحت شماره....بیخیال
اون یه نفر خبرچینم اومد بین ما پیش تو خودشو طرف تو جا زد پیش من خودشو طرف من...مرواریدم همونه به اسم مروارید اومد پیشت.. دلیل کارشو نمیدونم...خاک تو سرش ک همه دوستاشم احمقن یا از من داره...طرف کنه بود.... این جمله ها آشنا نیس واست؟؟ یکی دوتا از توهیناییه ک پشتم کردی... یکی دوتا نیس خیلیه...
بیخیال... بچه بازی رو تموم کن لطفا...
همه چی تمومه ... همه چی....



نوشته شده توسط :شروین
شنبه 18 خرداد 1392-12:43 ب.ظ
نظرات() 

کوچه...






شاعر از کوچه مهتاب گذشت

-لیک شعری نسرود

...نه که سرگشته نبود

...نه ک
ه معشوقه نداشت

سال ها بود که آن کوچه خیابان شده بود...


لحظاتی هستند که از مبارزه پرهیز می کنیم ، آرامش و بلوغ و احساس حماقت را بهانه می آوریم . گاهی بی عدالتی را در چند گامی مان می بینیم و خاموش می مانیم ، و "نمی خواهم خود را درگیر یک نزاع کنم" فقط یک بهانه است





نوشته شده توسط :شروین
یکشنبه 12 خرداد 1392-09:04 ب.ظ
نظرات() 

...







سلام



نمیدونم از کجا شروع کنم...ولی زندگیم تو این یه ماه خیلی فراز و نشیب داشت... چهره ی واقعی خیلیا واسم رو شد...
خیلیا که رو اسمشون قسم میخوردم اصن ی آدم دیگه دراومدن....دوستای جدید پیدا کردم...ی خانواده خوب...ی خواهره خوب ک با سن کمش ی دختر فوق العاده باهوشو بادرکیه و تو این بحران یکی از کسایی بود ک منو همیشه امیدوار میکرد( آبجی شمیم)...یه دوست بسیار خوب و با تجربه که خیلی تو این بحران عاطفی کمکم کردن و همیشه مدیونشونم (سحر خانوم)...
دوستای خوب وبلاگیم...ترانه که با اینکه مدت کمیه میشناسمش واسم خیلی مایه گذاشت... و خیلی کسای دیگه (ک حضور ذهن ندارم و اگه اسم نبردم باید ببخشن منو) ک شاید نمیدونم ب خاطر عجز و ناتوانی من تو این بحران اینقد بم لطف داشتن.... ولی خیالم راحته ک با گفتن حقیقت و بدون هیچ کمو زیاد گفتنی این ادما اومدن سمت من و باهام همدردی کردن....
از همتون ممنونم
خدارو شکر این بحران واسم تموم شد و بم خیلی چیزا ثابت شد ک دارم الکی خودمو داغون میکنم...
تازه میفهمم این حس تنفر و عشق ک میگن بینشون ی مرز باریکه یعنی چی...
واسم همه چی تموم شدست...
یادش... خاطراتش...خوبیاش... بدیاش...اسمش ... همه چیزش دود شد رفت هوا مثه ی سیگاری ک حتی خاکسترشم توی باد محو میشه....
ی دعا هم میخوام ازتون.....
واسه جور شدن کارای آهنگ جدیدم و جور شدن کیلیپش واسه PMC ی دعایی بکنین... الان این سومین باره ک میرم جلو ولی به مشکل میخوره تو این سه سال... ولی این دفعه کاراش جدیتره... ی دعایی شما هم بکنین...

مرسی و بدرود..


نوشته شده توسط :شروین
پنجشنبه 9 خرداد 1392-12:17 ب.ظ
نظرات() 

آهنگ من...

داشتم خاطرات قدیمیو مرور میکردم ک یهو این اهنگ 4 سال پیشم نظرمو جلب کرد دوباره...
اونایی ک میشناسن منو میدونن تو کار موسیقی پاپ هستم...
لینکشم این پایین میزارم ... دوس دارم نظرتونو بدونم...
این آهنگ یه رمیکس از آهنگ SpiceGirls  که یکی از بهترینو پر خاطره ترین کاراییه ک خوندم
...
اسمش عشق کهنه هستش....
هیییی یادش بخیر...
عکسمم گفتم بزارم همینجوری..







اینم لینک آهنگ
.............................   
http://music.up-is.ir/dl9/1369498712.mp3


نوشته شده توسط :شروین
جمعه 3 خرداد 1392-11:52 ب.ظ
نظرات() 

دوست دارم زندگی رو....

یه صبحه دیگه، یه صدایی توی گوشم میگه
ثانیه های تو داره میره
امروزو زندگی کن فردا دیگه دیره
نم نم بارون، میزنه به کوچه و خیابون
یکی می خنده یکی غمگینه
زندگی اینه، همه ی قشنگیش همینه

خورشید و نورو ابرای دورو
هر چی که رو زمین و آسمونه
بهم انگیزه میده
رها کن دیروزو زندگی کن امروزو
هر روز یه زندگیِ دوباره ست یه شروعِ جدیده

دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد ، اگه آسون یا سخت، نا امید نمیشم
چون دوس دارم زندگی رو، دوس دارم زندگی رو

چشماتو وا کن
یه نگاه به خودتو دنیا کن
اگه یه هدف تو دلت باشه
میتونه کل دنیا تو دستای تو جا شه
چون همه ی دنیا میسازه واسه تو کابوس و رویا
یکی بیداره و یکی خوابه
راهتو مشخص کن ، این یه انتخابه

اگه ابرای سیاه و دیدی
اگه از آینده ترسیدی
پاشو و پرواز کن رو به افق های دور
نگو به سرنوشت میبازی
تو بخوای فردا رو میسازی
پس دستاتو ببر بالا و بگوووو

دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد ، اگه آسون یا سخت، نا امید نمیشم
چون دوس دارم زندگی رو، دوس دارم زندگی رو
.
.
.
امروز روز خوبی واسم بود...
تو این ی ماه یاد گرفتم چه جوری با همه ی سختیا خودمو جمع و جور کنم...
کارمو جور کردم...
درسامو با برنامه خوندم...
صحبتم با ی دوست باعث شد که به هرچی بخوام برسم...یاد گرفتم ک همه جهان از من انرژی میگیره... پس دیگه فقط انرژی مثبت میدم به زندگیم..
و در آینده هم میرسم...
از امروز زندگیم یه دید دیگه واسم داره...
هدفمو انتخاب کردم...
میرم همینجوری جلو...
چون
.
.
.
.
.
دوس دارم زندگی رو
.
.
.
.
.
+برای تو : هدف من تویی حتی اگه تو قلبت نباشم. با عشق تو میرم جلو.  میرم اینقدر بالا ک نتونه کسی تصور کنه...همیشه بم امید داشتی. بم نیرو میدادی وقتی همه نا امید بودن ازم... دوست دارم... ازت ممنونم حتی اگه منو پس بزنی.. من دارم با یاد تو با نیرویی ک تو بم دادی جلو میرم....میجنگم با همه حتی دنیا ...


نوشته شده توسط :شروین
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392-10:20 ب.ظ
نظرات() 

چه ساده

این اولین شعریه که از خودم تو وب میزارم ...
همین الان تازه نوشتمش....
اتفاق افتاد واسم امروز....
.
.
.
.
.
.
           .
                  .
                            .
                                     .
                                                   .
                                                                      .
                                                                                      ....

امروز دوباره دیدمش داغه دلو تازه کرد
تو سکوته لحظه هام چه بی صدا ساده رفت
چه ساده گفت باید برم چقد ازم ساده گذشت
گفتم نرو ساده شکست
دلی که تو اوج غماش به پای حرفاش مینشست
حسی نداشت بهم دیگه
خاطره هامونو سوزوند
اول به پای من نشست
بعد هم دلو ساده شکوند
نوشته بود که بهترین روزای عمر و زندگیش
وقتایی بود  ک با منه منم خراب سادگیش
ساده بودو ساده شکست
چشماشو رو دلم که بست
باشه الان خوشحالی نه؟؟
یه ماه ازون کابوس گذشت
باشه میرم با اینکه دل میگه خیلی خستم
تنها نمیمونم با این یادگاری رو دستم
میگفتی آرامشت با من واست محاله
الان چی عشقم؟ بگو اومده باز سراغت؟؟
آرامشی ک خواستی/ یعنی فقط من بودم
مشکلایی که داشتی ؟؟اره حتما بد بودم


 تا اینجا واست نوشتم ادامشو تو یه پست دیگه میزارم....
ببخشید اگه بد بود ... نظر همتونو میخوام...
 


نوشته شده توسط :شروین
شنبه 28 اردیبهشت 1392-10:30 ب.ظ
نظرات() 

فردای دیروز

سلام

امروز با ی سری از دوستام رفتیم کاسپین(کنار دریا) 
جای همتون خالی بد نبود خیلی خندیدیم
ولی فرق داشت با دفعه ی قبلی ک رفتم اونجا...
خنده های ظاهری این روزا ب زور میخندم.
دنیا چقد زود عوض میشه  چه نامرده
امرو یکی از دوستای دوستم ک باهام بود پای حرفش نشستم.
ماجراهامون مثه هم بود
اولین کسی بود که کاملا درکم میکرد.
میدونست چی میکشم. چراهای منو اونم واسش سوال بود.
بم نمیگفت ب مرور زمان خوب میشی. نمیگفت چرا داغونی؟ چیزی نشده ک...
هر دو مون یکیو دوس داشتیم ک دلشو بعد یه مدت زدیم. 
تکراری شدیم واسش.
به خاطر خوبی زیادی. 
در حالی که طرف مقابلمون حتی به ما فکر نمیکنه ما هنوز با خاطره هاش زندگی میکنیم. 
یکم آروم شدم یکی مثه خودم پیدا کردم..
یه همدرد... 


نوشته شده توسط :شروین
جمعه 27 اردیبهشت 1392-08:46 ب.ظ
نظرات() 

معجزه

خوابم نمے برد

به همهــــ چیز فکر کردهــــ امــــ

حتے تــــو

و مــــےدانم که خوابے
 
و قبل از بستهــــ شدنــــ چشم هایتــــ
 
بهــــ همهــــ چیز فکر کردهــــ اے
 
جــــز من…
 
میدانمــــ خیلے وقتــــ است...
 
 از ذهنتــــ پاک کرده اے مرا
 
میدانمــــ
 
آگاهــــمــــ
 
که بودنتــــ محــــال اســــت
 
همهــــ میگویند دیگر نمے آیے من هم خیلی مطــــمئنم
 
اما هنوز به معجزه ایمان دارمــــ...


نوشته شده توسط :شروین
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392-11:22 ب.ظ
نظرات() 

دنیا

اینجا دنیایی ست که

هر گاه معرفت به خرج دادم

هرگاه مهربان بودم

هرگاه عشق ورزیدم

هرگاه اعتماد کردم

گاه و بی گاه

دلم را شکستند

بی آنکه صدایش را

در آورند.


نوشته شده توسط :شروین
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392-11:18 ب.ظ
نظرات() 

...


یــــــــــــــــــــــــادت باشد دلـــــــــــــــــت که شکست

سرت را بالا بگیری...

تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین نباش...

حواست باشد دلِ شکسته گوشه هایش تیز است

مبادا دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی

مبادا که فراموش کنی روزی شادی اش آرزویت بود

♦ صــــــــــــــبـــــــــــور بـــــــــــاش و ســـــــــــــاکــــــــــت


نوشته شده توسط :شروین
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392-11:13 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3